میلاد پرواز



یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧


بی عنوان

میخوام ٢باره بنویسم..خیلی وقته سلولهای مغزم فسیل شده بودن اما دیشب شعری نوشتم به نام خاطرات لعنتی که کمک زیادی بهم کرد.. شاید باز هم بشه زیر این گنبد لاجوردی حس بودن کرد و نفس کشید..شاید نه...حتما

میروم..بی هدف..بی سرانجام.. بی مقصد

اما با خاطراتت..خاطرات لعنتی

کاش میکشتن مرا این زندگان بی تحرک یا مردگان با تحرک

زنده بودن یا مرده بودنشان فرقی نمیکند

بودنشان مرا کشته

شکستم..له شدم.. آب شدم..فرو رفتم

و باز بودممممممم

بودم و خاطرات لعنتی

من میتوانم..این ضمیر نا خودآگاهم بود

من میتوانم.....این اراده ای بود که گم شده بود

من میتوانم..........این منم

و فریاد میزنم

فریاد هاااااااااااااااا

همه را به باد بسپار چون قاصدکهای پاییزی فوتشان کن و بی آرزویی رهایشان کن

و

رها شو

من میتوانم

 

setare |لینک|


چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥


 

 

درکوچه های شهر من ....

صداست که سالهاست مرده  ....

و تنها يک نگاه خاموش ..... برهنه وخلوت می گذرد.

 

درکوچه های شهر من

تولد لحظه های سرد .... تنها حقيقت است .

 

درکوچه های شهر من

با تماتم غرورش .... انسان است که مرده .

انسانهایی سخت زنده  در گرداگردمان ...

غلتیده در بسترزندگیشان .... در انتظار شب .

 

درکوچه های شهر من

جای پای بهار مرده ...

 گور سياه عشق زیر بالهای نيم سوخته هزاران پروانه مدفون شده ....

و پرستوی اميد هزاران سال است که در ذهن پاييز گم شده ....

 

درکوچه های شهر من

با تمام بزرگیش ... خدا هم مرده .

خدایی که ایستاده بر تمام ما ....اما برحال تمام شدنمان . 

 

درکوچه های شهر من

                           هيچ نمانده ....جز......بغض تهی بودن !!!!!!

 

 

setare |لینک|


شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ...
اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!

برای که بنويسم حالا ؟
 
 

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
 
سلام محبوب من ...

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
 می شود

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 
مثل آتش داغی و مثل آب شفاف

اگر تو نبودی تو معنی نداشت

تو تمام توی منی

اگر می بينی چشمم به در می ماند

نه اينکه يادم رفته تو هستی

که می دانم هستی در کنارم
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

و بگويد کسی نيايد .

معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
مطلوب من ...

سرم را گاهی بگير بين بازوانت

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

تو بايد مرا بارور کنی

از تمام خواستن هايم

تو خيلی خوبی

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 
مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود

راستی يادت نرود

آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

((  چون می دانی

گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم

يک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
تو چقدر مهربانی

مواظب خودت باش
نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
باز ساعت گذشته از نيمه

خواب می چسبد به آدم

خوابی با نفس های عميق ….
 
 
 
 
 
 

setare |لینک|


چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥


 

 

و اما...
يک سال ديگه ام تموم شد.مراقب گرمی دلت باش تا کاری که زمستون با زمين کرد زمونه با دلت نکنه...
عيد سعيد باستانی رو به همه ی دوستای خوبم تبريک ميگم.هم اونايی که تو اين يک سال و اندی هميشه اومدن سر زدنو با نظرای قشنگشون خوشحالم کردن و هم اونايی که اومدن اما نظر ندادن و هم اونايی که نه اومدن و نه نظر دادن
پيش هر کی صحبت از سال ۸۴ شد همه يه جورايی گله داشتن و دل گير بودن راستش برای خود منم سال خوبی نبود البته به غير از ماه آخرش حالا علت بماند اما سر يه فرصت ديگه حتما دليلشو اين جا ميارم...به هر صورت با همه ی خوبی هاو بدی ها تموم شد .به اميد اين که امسال برای همتون بهترين باشه.

 

                                              آمين

 

Image hosting by TinyPic

دوباره ها
دوباره،ماهی سرخ
دوباره،آبی ی آب
دوباره عیدی من
غزلهای ترد ناب
دوباره دستهای تو
سفره ی هفت سین من
وقت تحویل بهار
ساعت عاشق شدن
 
       ما باید دوباره بچگی کنیم
       سبزی بهار و زندگی کنیم
 
دوباره مادربزرگ
رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگی هم
از قفس در اومده
ساز پر ناز تو کو؟
نت به نت از ما بگو
از ترانه چکه کن
در بهار شست و شو
قصه ی دوباره ها
سکه یی به نام ما
دوباره شهزاده ای
عاشق مرد گدا
دوباره لمس علف
عطر زاییدن گل
دوباره رنگین کمون
روی تنهایی پل
دوباره قایم موشک
سر چهارراه شلوغ
دوباره عید دیدنی
 
 
        ما باید دوباره بچگی کنیم
        سبزی بهار و زندگی کنیم
 

 

setare |لینک|


دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

 
 
قفس برای پرنده هاست
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نيستم
اماسال هاست که دلم
درقفس تنهايی محبوس است
دستی کو تا اين قفس را بگشايد
وپرواز رابرمن بياموزد؟
 
 
 
 
تنها عشق پیروز است
 
 با وجود هر چه گردباد است که در چشمان من بلند می شود
با وجود هر چه اندوه است که در چشمان تو آرام می گیرد
با وجود روزگاری که آتش می کند
......بر زیبایی ، هر جا که باشد
......و بر عدل ، هر جا که باشد
..... و بر نظر، هر جا که باشد
من می گویم : تنها عشق پیروز است
تنها عشق پیروز است
هزارمین هزار بار می گویم
......تنها عشق پیروز است
که از پژمردگی و خشکی ، پناهی جز درخت مهر ما را نیست
با وجود این روزگار بد سرشت
....با وجود عصر و عهدی که به قتل نویسندگی دست می زند
....... و به قتل نویسندگان
......و به کبوتران .... گلها .... و علفها آتش می کند
...... و چکامه های نغز را ، در گورستان سگها در خاک می کند
من می گویم : تنها اندیشه پیروز است
هزارمین هزار بار می گویم
...... تنها اندیشه پیروز است ... و کلمهء زیبا نخواهد مرد
..... به هر شمشیری که باشد.... به هر زندانی .... به هر دورانی
..... با وجود همهء آنان که چشمان تورا ای نازنین ... در محاصره گرفتند
و سبزی و درختان را در آتش سوختند
با وجود همهء آنان که ماه مهر را در حصار خود گرفتند
...... من می گویم ای نازنین
..... تنها گل سرخ پیروز است ... و آبها .... و گلها
با وجود همهء خشکسالی ... و کم ابری و کم بارانی در روح ِ ما
..... با وجود همهء شب در چشمان ما .... روز پیروز است
...... با وجود این روزگار غرقه در نا بهنجاری
....... و افیون .... و اعتیاد
...... با وجود دوره ای که از تندیس و تابلو نفرت دارد...و از عطرها ... و رنگها
با وجود این دورهء گریزان از پرستش یزدان، به پرستش شیطان
با وجود آنان که سالهای عمر ما را از ما به سرقت بردند
و وطن را از جیب ما ربودند
با وجودهزار خبر چینی حرفه ای
وهزاران گزارشی که موشها برای موشها می نویسند
در روزگار ضد عشق..... ضد رویا..... و ضد دریا
من می گویم : تنها خلق پیروز است
تنها خلق پیروز است
و اوست که سرنوشتها را رقم می زند
....... و اوست دانای یگانهء مقهور کننده
 
 
                                      
                                    
 

setare |لینک|


چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤


 

تبریک بر هر عاشق و معشوق
 
 
 

فلسفه ی ولنتاين 

 
پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد
 
 
و او زندانی شد.
 
 
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به
 
 
دیدنش رفتند.
 
ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد
 
 
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست
 
 
داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها
 
نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در
 
ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد،
 
همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه
 
برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان
 
 
را به طور سری به عقد هم درآورند
آنها
 
 گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند.
 
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید.
 
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند
 
ساعتی با هم صحبت میكردند
 
روزی كه قرار بود والنتاین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان
 
 
نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
 
در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز
 
 
ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند
 
برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند
 
 
و امروز در اکثر نقاط جهان این روز رو جشن می گیرند و عشاق در این روز با
 
 
خریدن هدایایی مثل شکلات و عروسک که اکثرا خرس هست و شاخه گل رز و ...
 
 
کارت تبریک ولنتاین بهم علاقشون رو نشون میدن
 
 
 
 
 
 
روز عشاق در ایران باستان:
 
 
 
سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به
 
 
عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي
 
 
روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه
 
 
نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن
 
( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني
 
 
"بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني
 
 
"شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده
 
 
است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد
 
 
عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا
 
 
را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد.
 
به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.
 
در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با
 
نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا
 
شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت.
 
همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم
 
سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
 
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا
 
مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز
 
زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت
 
 
 مي كردند.

setare |لینک|


دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤


 

بنام خالق زیبایی ها
 
 
 
باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله
 
کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق
 
مهجور فرستاد
 
پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش
 
را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت
 
دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
 
بیچاره گل شبنم خزانی از دیده فروبارید و به دلداری از بلبل
 
شیدا پرداخت
 
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان
 
سپید پرپشت زمزمه
 
کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان
 
اشک آلود عاشق بر
 
گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من
 
تاب و توان ندارم
 
که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان
 
شده دورت می کنم
 
باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم
 
های خزانی از چهرهء
 
گل بر دستانش می چکید
 
اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء
 
کوچکی بود و با خود
 
می گفت : ای بلبل زیبا تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق
 
ناکام دیگر به
 
خواب ابدی فرو رفتی
 
 
چشم انتظاری
 
آه ،چه شبها که سکوت فراق
 
از پشت پرده های سیاه عیان می شد
 
چشم ستاره شد و نور ماه
 
درهم شد و محو شد و نهان می شد
 
گویی که آن سیاه آسمان
 
نسیم مست با او در مدارا بود
 
هنوز آنشب نگاه خسته ای
 
ببام خانه های شهر پیدا بود
 
افق خالیست اما من پر از از ابرم
 
درختی در کنار راه می روید
 
در ان سوی چشم انتظاریها
 
درختی در کنارم راه می پوید
 
امشب ستاره ها هم در من چکیده اند
 
امشب به سوی توست دست نیایشم
 
امشب به پارسایی تو دل نهاده ام
 
امشب صفای عشقم و گرمای آتشم
 
نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است
 
این خاتم وجود من ارزانی تو باد
 
دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است
 
امابدون جونم هم قابل تو رو نداره
من که چيزی ندارم همه دنيام مال تو
 
فقط تومال من
 
 
بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است
 
 
حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني
 
 
حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين
 
 
به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور
 
 
اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش
 
 
آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست
 
 
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود

 
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
 
 
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
 
 
راهي نروم كه بي راه باشد
 
 
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
 
يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد باشد
  
 
 
 
 

setare |لینک|


شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤


 

                

                     

 

برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
 
 
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
 
 
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم
 
 
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
 
 
    اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم .
    اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی میتوان دید.
اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید.
زمانه ای که ما در آن هستیم یادمانه تکرارها دروغ ها بیوفایی ها و شکستن ها است.
زمانه ای که تکرار عادت است دروغ سنت است بی وفایی قانون است و شکستن مکتب
است.     در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم
جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و باور کند.
سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش کردن آن به آیین
بی وفایی روی می آوریم و او را در هم می شکنیم و به او می گوییم من عاشق تو
نبودم و دلم پیش دیگری است به همین سادگی به همین سادگی.
 
خدا جونم....
 
 
برای من
 
 
برای من سرنوشت نامعلوم و بسته است          از رویت عاشقان هر دودیده خسته است
 
 
برای من عاشقی افسانه و محال است             با دیگری تا شدن مثل خواب و خیال است
 
 
برای من اشک تو گرمی و آرامش است             صدای   شیون   تو  برایم   آسایش  است
 
 
برای  من  خیانت   پاداش  دلبران  است        هر که دلی راشکست درجمع برتران است
 
 
 
 
 
برای من  محبت  دروغ  و  بیهوده  است             هر آن که دل ببندد فرتوت و فرسوده است
 
برای من همسفر اکنون فقط کینه است             آتش نفرت وغم روشن در این سینه است
 
برای من  جدایی  لذت  این   بازی  است             تنها شدن پسندم چونکه خدا  راضی است
 
برای من  انتظار  فقط  برای  مرگ  است            رنگ   فردا  برایم   مثل  زردی  برگ  است
 
 
 

setare |لینک|


چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤


 

رد پای خداوند

ديشب رويايی داشتم  :

خواب ديدم بر روی شنها راه می روم

همراه با خود خداوند

و بر روی پرده ی شب

تمام روزهای زندگيم را مانند فيلمی می ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم

روز به روز از زندگی ام را...

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد

يکی مال من و يکی از آن خداوند

راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته پايان يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم .

در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت ...

اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود

روزهايی با بزرگترين رنجها..ترسها..دردها و ...

آنگاه از او پرسيدم :

خداوندا ! تو به من ميگفتی که در تمام ايام زندگيم با من خواهی بود

و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.

خواهش ميکنم به من بگو چرادر آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی

خداوند پاسخ داد:

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای

و من چنين نکردم .

هنگامی که در آن روزها يک رد پا بر روی شن ديدی

من بودم که تو را به دوش کشيده بودم .

setare |لینک|


جمعه ٤ آذر ،۱۳۸٤


 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد. خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد
خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است وا نکه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد.. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود
مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد
بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد
مقامي را به دست نياورد، اما

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد
روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و
به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و
براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
او در همان يك روز زندگي كرد

اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود

www.alaveh.com

setare |لینک|


جمعه ٤ آذر ،۱۳۸٤


 

وبعد از رفتنت...

شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روييده با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم و...

همين بود اخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به سوی اشکی از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.نميدانم چرا رفتی؟نميدانم چرا شايد خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نميدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد از رفتنت يک قلب رويايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شدو بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کردمن بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مردو بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شدو بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو ام در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابين شک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر نميدانم چرا؟شايد به رسم عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم...

 

                 

                        

setare |لینک|


یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤


 


در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند .

تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد .

آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .

بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت .

اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.

مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .

پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند .

پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : " شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند

 

setare |لینک|


یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤


 

چشمهاي تو پلك ميخورد و روزگار در حسرت ديدار تو بار ديگر بر اندوه كاغذ تجلي ميشود.
اشك هاي آيينه بر روي كاغذ ميچكد و اين بار چشمان تو بسته ميماند و غم رفتنت به اين سفر ابدي كمرمان را ميشكند.
حالا پس از آن روزها تنها ميتوانم بگويم هميشه به يادت
وقتي به آسمان بي پايان نگاه ميكنم تا از سرنوشت حزن انگيز زندگي خود مطلع شوم.دو ستاره چشمك زنان مرا به ياد وجود و عظمت تو مي اندازد.چه قدر درد ناك است حسي را كه كسي را از صميم قلب دوست داري ولي هرگز به آن نرسي.
 به راستي بايد در انتظار روزهايي نشست كه حسرت يك نگاه در دل بماند.
هزاران نرگس سپيد را كه در كف دستهايم باقي است به نسيم ميسپارم تا خبرم را به دوستي رساند كه پاياني سبز در انتظار توست و ميگويم قلب هزاران حجره ات را به جولان ده.
با دوستي ارغواني رنگت به اميد باز شدن شكوفه هاي گيلاس و ژاله هاي سرگردان پس معنا بده به جدايي یت بهترين عشق هاي بدون مرگ و سر سپردن به لحظه ي ديدار در اوج آسمانها تا همراه هم پروازي كنيم.به دور دستها و دياري آشنا با ساكناني كه در صندوقچه ي ياس هاي سپيد قلبشان زمزمه ميكند..مرگ پايان كبوتر نيست..
تو را دوست دارم اي شب با تمام سكوت با تمام تيرگي ات.هرگاه راز هايم را با تو گفته ام.رسوا نشده امآن گاه كه اشك هايم را به پايت ريختم نيشخند نديدم.هرگاه كه تو از راه ميرسي غمي زيبا تمام وجودم را فرا ميگيرد و اين اندام نحيف زير بار غمها و سختي ها دوباره جان ميگيرد.زير گنبد كبود بي حضور تو حتي يك ستاره هم ندارم اما با وجود تو من يك آسمان ستاره دارم.
خدايا كاش من يك نويسنده ي مشهور ميشدم كه از روزگاران اين دنيا بنويسم و مانند شمعي بسوزم براي كساني كه بي گناه به آتش ديگران در اين دنيا سوختند.
شب دوباره ياد تو آمدو نشست..خواب قهر   كرد و  رفت.

setare |لینک|


یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤


 

تا به کی بايد رفت
از دياری به ديار ديگر
نتوانم..نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر ميکرديم
از بهاری به بهاری ديگر
آه...اکنون دير است
که فرو ريخته در تن گويی
تيره آواری از ابر گران
بگذار
که فراموش کنم
تو چه هستی
جز يه لحظه..يه لحظه که چشمان مرا
ميگشايد در برهوت آگاهی؟
بگذار فراموش کنم...

 

setare |لینک|


پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤


 

روی يک برگ سفيد

من نوشتم:قطره

تو نوشتی:دريا

من نوشتم:من و تو

تو نوشتی:نه ما!

نازنين يادت هست

چه صميمانه و ساده

من و تو ما شده بود ؟

کاش آن روز نميامد که

روی يک برگ سفيد

من نوشتم دريا

تو نوشتی قطره

قصدم اين بود که ما بنويسم

تو نوشتی من و تو!

چه کسی باور داشت

فاصله بين من و تو

قد دريا شده بود..

setare |لینک|


پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤


 

لحظاتی را طی کرديم تا به خوشبختی برسيم...اما وقتی رسيديم فهميديم 
 خوشبختی همان لحظات بود.

setare |لینک|


شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳


 

امروز گذشت مثل ديروز و فردا ام مياد مثل امروز .

روزا همه شکل همديگه اند.اين ما آدماييم که با کارامون اعمالمون حرفامون و ...  اونارو تغيير ميديم و خوش به حال اونايی که ميدونن چه جوری حرف بزنند عمل کنند فکر کنند بخندند گريه کنند و خلاصه بلدن زندگی کنند.

شما چی؟.. يه نگاه بکن پشت سرت ببين تا حالا چه کار کردی؟؟؟

setare |لینک|


پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳


 

آيه تو را آه کشيدم آه

همه هستی من آيه تاريکيست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد بود

من در اين

من در اين ايه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شايد

يک خيابان درازست که هر روز زنی با زنبيلی از آن ميگذرد

زندگی شايد

ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد

زندگی شايد طفليست که از مدرسه باز ميگردد

زندگی شايد افروختن سيگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هماغوشی

يا عبور گيج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

وبه يه رهگذر ديگر ديگر با لبخندی بی معنی ميگويد ((  صبح بخير   ))

زندگی سايد آن لحظه ی مسدوديست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران ميسازد

و در اين حسی است

که من آن را با ادراک ماه . با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقی که به اندازه ی يک تنهاييست

دل من که به اندازه ی يک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زيبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشتی

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی يک پنجره ميخوانند

آه...

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من ميگيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله ی متروکست

و به چيزی در پوسيدگی وغربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايی جان دادن که به من ميگويد:

((دستهايت را دوست دارم ))

 

 

 

 

setare |لینک|