|
میلاد پرواز |
|
یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧
بی عنوان میخوام ٢باره بنویسم..خیلی وقته سلولهای مغزم فسیل شده بودن اما دیشب شعری نوشتم به نام خاطرات لعنتی که کمک زیادی بهم کرد.. شاید باز هم بشه زیر این گنبد لاجوردی حس بودن کرد و نفس کشید..شاید نه...حتما میروم..بی هدف..بی سرانجام.. بی مقصد اما با خاطراتت..خاطرات لعنتی کاش میکشتن مرا این زندگان بی تحرک یا مردگان با تحرک زنده بودن یا مرده بودنشان فرقی نمیکند بودنشان مرا کشته شکستم..له شدم.. آب شدم..فرو رفتم و باز بودممممممم بودم و خاطرات لعنتی من میتوانم..این ضمیر نا خودآگاهم بود من میتوانم.....این اراده ای بود که گم شده بود من میتوانم..........این منم و فریاد میزنم فریاد هاااااااااااااااا همه را به باد بسپار چون قاصدکهای پاییزی فوتشان کن و بی آرزویی رهایشان کن و رها شو من میتوانم
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۱ ب.ظ توسط
setare |لینک|
چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ب.ظ توسط
setare |لینک|
شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
دلم هوای نوشتن کرده بود امروز
باد و بارانی بود اندرون دلم و صدای چند کلاغ و جير جيرک کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!! برای که بنويسم حالا ؟ تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد پر شدم از شوق برای نوشتن دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم سلام محبوب من ...
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد خورشيد هم ناز می کند مثل خودت آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت تو تمام توی منی اگر می بينی چشمم به در می ماند نه اينکه يادم رفته تو هستی که می دانم هستی در کنارم منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود
و بگويد کسی نيايد . معبود من ... اگر ديدی روز کسی در کنارم بود خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت نکند يادت برود که سخت نيازمند توام من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی تو بايد مرا بارور کنی از تمام خواستن هايم تو خيلی خوبی برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟ چرا نشود راستی يادت نرود آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ... (( چون می دانی گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ب.ظ توسط
setare |لینک|
چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥
و اما...يک سال ديگه ام تموم شد.مراقب گرمی دلت باش تا کاری که زمستون با زمين کرد زمونه با دلت نکنه...عيد سعيد باستانی رو به همه ی دوستای خوبم تبريک ميگم.هم اونايی که تو اين يک سال و اندی هميشه اومدن سر زدنو با نظرای قشنگشون خوشحالم کردن
|
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد. خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است وا نکه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد.. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد، اما اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد او در همان يك روز زندگي كرد اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود |
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ب.ظ توسط
setare |لینک|
جمعه ٤ آذر ،۱۳۸٤
وبعد از رفتنت...
شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روييده با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم و...
همين بود اخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به سوی اشکی از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.نميدانم چرا رفتی؟نميدانم چرا شايد خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نميدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد از رفتنت يک قلب رويايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر ميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شدو بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کردمن بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مردو بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شدو بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو ام در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی مابين شک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر نميدانم چرا؟شايد به رسم عادت پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم...

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ب.ظ توسط
setare |لینک|
یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند .
تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد .
آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .
بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت .
اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.
مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .
پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند .
پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : " شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ توسط
setare |لینک|
یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ب.ظ توسط
setare |لینک|
یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ب.ظ توسط
setare |لینک|
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤
روی يک برگ سفيد
من نوشتم:قطره
تو نوشتی:دريا
من نوشتم:من و تو
تو نوشتی:نه ما!
نازنين يادت هست
چه صميمانه و ساده
من و تو ما شده بود ؟
کاش آن روز نميامد که
روی يک برگ سفيد
من نوشتم دريا
تو نوشتی قطره
قصدم اين بود که ما بنويسم
تو نوشتی من و تو!
چه کسی باور داشت
فاصله بين من و تو
قد دريا شده بود..
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٥ ب.ظ توسط
setare |لینک|
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٦ ق.ظ توسط
setare |لینک|
شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٦ ق.ظ توسط
setare |لینک|
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
آيه تو را آه کشيدم آه
همه هستی من آيه تاريکيست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن ها ی ابدی خواهد بود
من در اين
من در اين ايه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شايد
يک خيابان درازست که هر روز زنی با زنبيلی از آن ميگذرد
زندگی شايد
ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد
زندگی شايد طفليست که از مدرسه باز ميگردد
زندگی شايد افروختن سيگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هماغوشی
يا عبور گيج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
وبه يه رهگذر ديگر ديگر با لبخندی بی معنی ميگويد (( صبح بخير ))
زندگی سايد آن لحظه ی مسدوديست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسی است
که من آن را با ادراک ماه . با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقی که به اندازه ی يک تنهاييست
دل من که به اندازه ی يک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زيبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشتی
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی يک پنجره ميخوانند
آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله ی متروکست
و به چيزی در پوسيدگی وغربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايی جان دادن که به من ميگويد:
((دستهايت را دوست دارم ))
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۱ ب.ظ توسط
setare |لینک|

مشخصات
پشتیبانی :
Persian Blog
قالب :
limo-torsh